کتابی جدید از مایکل سینگر با ترجمه و روایت از کتایون زند
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 17:35
برای دریافت اطلاعات بیشتر به لینک زیر مراجعه کنید: کتاب صوتی زندگی بدون افسار
به خاطر رنگ گندم
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 15:15
مکالمۀ روباه و شازده کوچولوبرای گوش دادن به مکالمه بر روی لینک بالا
رَنگِ نگاه
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 15:15
همیشه نگاه کردن به رنگ اصلی چشم آدما (هر رنگی که باشه) رو دوست دارم.وقتی کسی لنز رنگی داره درست نمیتونم باهاش ارتباط برقرار کنم،چون انگار در این حالت نمیتونم حسش کنم.فکر کنم برای همینه که همیشه حس و آن جرقۀ زیبای چشمها برایم بسیار مهمتر از رنگ آن بوده،جرقهای که پشت نقابی پنهان نشده باشه... Adblock...
آزمونِ تسلیم
-
تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 15:15
از اون کتابهای کمu200e نظیری که به من کمک زیادی کرده
من وسواس کنترل دارم!
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:01
دوازده سالم بود که کل مملکت تغییر کرد و من دوازده ساله هاج و واج به تغییراتی نگاه میکردم که ازشون سر درنمی آوردم.هنوز چند وقتی باید میگذشت تا عادت میکردم روز اول مهر توی مدرسه که نگاهم رو به اطراف میچ
دوستت دارم
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:01
بعضی آدما بوی آفتاب میدنبا یک نگاهیا یک لبخند گذرایا اصلا با هیچکدوم اینهافقط با حضورشونمیتونن تو رو پر از حس نور و گرما کننچقدر این آدمای آفتابی رو دوست دارمیکعالمه
چون وهمست ما هر دو یکیم/در مقام احتمال و در شکیم!
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:01
فکر نکنم خیلی وقت پیش بودمنظورم زمانیه که وبلاگ نویسی حسابی رونق داشتاوه البته الان که حساب میکنم به نظرم ده سالی ازش گذشتهبا اینکه یکجورایی هم زمان زیادیه و هم کم (نمیدونم چرا اینطوریه)،ولی منظورم چی
ای جان جان جان جان
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:01
دون میگوئل روئیز در این کتاب از ما می خواهد از خود سه پرسش ساده ولی بسیار ژرف بکنیم:* من کیستم؟* چه چیز واقعی ست؟عشق چیست؟پاسخ های او به این پرسش ها به ما کمک می کند تا هر چه بیشتر به قدرتهای درونی ما
سایه ام کجاست؟
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:01
میگه:بهترین راه شفا نگاه کردن به سایه های وجودهبا خودم فکر میکنم:اینقدر به سایه ام بی محلی و بی توجهی کردمآنقدررررر ازش فرار کردمکه من رو گذاشت و رفتو من حالاهر چقدر دنبالش میگردم پیداش نمیکنمهر چند که یکعالمه سایه هستند که خودشون رو جای سایۀ من زده اندولی هیچکدوم سایۀ "من" نیستندحیف،کلید شفایم رو گ...
بی نقاب
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:01
آدمهای شجاعی که نقابشون رو (خواسته یا ناخواسته) انداخته اند دوست دارماونهایی که قابشون رو شکسته اندو دارن دنبال سایه شون میگردناونایی که علیرغم تمام این سرگردونی ها شونهمۀ وجودشون پر از عشق و محبتهاونقدر که دلت میخواد دست دورشون بندازی بغلشون کنی و فشارشون بدیطوری که نفسشون بند بیاد و بگنآهای خفه ام...
اوره کا
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 15:01
حالا میفهممسایه ام گم نشدهجایی در عمق وجودم گم و گورش کرده بودم تا مبادا در مورد خودم چیزهایی رو بفهمم.چه چیزهایی؟خب،مثلاهر انتقادی که از هر کسی میکنم و هر غرغری که چه با صدای بلند میگمچه با این صدای
و باز هم ترسهایم!
-
تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 18:59
فکر میکردم ترسهای اصلی ام همون دوتا هستندولی خوب که بهش فکر کردم؛ میبینم واقعا چقدر ترسهای مختلف و زیادی دارم. از اینکه اونهایی که بهشون اهمیت میدم ممکنه درباره ام چی فکر بکنن و یا چه حسی داشته باشن گ
مٌرده بُدَم، زنده شدم
-
تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 18:59
چقدر خنده دارمداشتم نوشته های قبلیم رو میخوندمقبل از خوندنشون فکر میکردم با قبلم خیلی فرق کردمولی الان میبینم که نه اینطور نیستهنوز هم همون آدم خنده داریم که قبلا بودم:))پ.ن: خودمم نمیدونم چی میشه که هر از گاهی دلم برای اینجا تنگ میشه و دلم میخواد باز اینجا بنویسم.هنوزم سر در نیاوردم که چرا.این هم ا...
فراز و فرود
-
تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 18:59
با اینکه دیگه با این حالتهایم آشنا هستم و خوب میدونم هر اوجی در پی خودش فرودی دارهولی هنوز هم نمیتونم موقع اوج، کاملا و یک مقدار هم بیش از اندازه هیجان زده و خوشحال نباشمکه باعث میشه بعدش فرودم سختتر و خیلی وقتها مثل الان حسابی دشارژ باشمهوممممممباید یک کم به خودم بیام تا بتونم باز خودم رو شارژ کنم
سایه هایم
-
تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 18:59
روبرو شدن با سایه هایم از اون کارهای سختهبرعکس وقتیکه میخواهم بهترین بخشهایم (یا اون چیزی که فکر میکنم بهترین بخشهای وجودمه) رو به نمایش بذارممیدونم توی فرار کاملا مهارت دارممخصوصا فرار از بخشهایی که
Empath
-
تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 18:59
وقتی مثل من به انرژیها خیلی حساس (امپث) باشی،دروغها رو راحت تشخیص میدی یا بهتره بگم حس میکنی و بیشتر وقتها هم متوجه میشی که ما آدما بیشتر به خودمونه که داریم دروغ میگیمدر ضمن، این رو هم به خوبی حس می
بی داری
-
تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 18:59
گاهی بنظرم میرسه انگار دارم آدمها را از پشت (چطوری بگم ، مثلا انگار) دیواری نامرئی نگاه میکنمانگار یک چیزی بین من و اونهاست که اون لحظه من توی این بٌعد از دنیا نیستم.اینطور مواقع به آدمها با دقت نگاه میکنم و حیرت زده از خودم میپرسم:"از چه زمانی و چطوری این همه توی خوابگردی استاد شده ایم؟"
فریب!
-
تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 18:59
نمیدونم کی میخوام درست بشم و یادم بمونه که(بیشتر) آدما حرفشون و عملشون یکی نیست.خوبه که امپث هستم و انرژی آدما رو حس میکنم،اگر نه میخواستم چکار کنم.البته مشکل اینجاست که به حرف اونا بیشتر از حسهای خودم اعتماد میکنمو فکر میکنم همه همونی رو میگن که حس و فکر میکنن.معلوم نیست کی میخوام آدم بشم و فریب نخ...
پوست انداختن
-
تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 18:59
یکی از سختترین کارها روبرو شدن با سایه هاستمنکه مدتها حتی سایه هایم رو گم کرده بودمو نمیدونستم چطوری پیداشون کنم تا بتوانم باهاشون روبرو و ازشون آزاد بشمیکی از نقابهایی که همین تازه بهش پی بردمو الان
حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو دیوانه شو
-
تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 18:59
از وقتی تونستم دیوانگی هایم رو بپذیرم و ازشون فرار نکنم،واقعا همه چیز جانانه شده.تونستم درهایی که اصلا فکرش رو نمیکردمو سرانگشتانم بوده و هستن رو ببینم.چشمانم قبل از این کجا بودند؟!حالا میفهمم که واقعا باید مستانه بودتا بشود آنچه که باید.گر سوی مستان میرویمستانه شو مستانه شو